سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

slh

از وقتی که به دنیا اومدی تا الان!

1390/11/29 14:19
نویسنده : مامان سامیار
223 بازدید
اشتراک گذاری

روز 23 بهمن 89 ساعت 9 صبح رفتیم اتاق عملخجالت.حس عجیبی داشتم نمیدونم چه حسی بود تا چند دقیقه دیگه پسرمو میدیدم از طرفی از بیهوشی و اتاق عمل میترسیدماسترس.اولین بار بود اتاق عمل میدیدممتفکر پرستارا خیلی مهربون بودن همه شادو خندان انگار نه انگار اتاق عمل بود انقدر براشون عادی بود که از مراکز خرید حرف میزدن سوال.متخصص بیهوشی  گفت: حالت خوبه؟ گفتم: بله. گفت:خوب بلند شو بشین. بعد هم آمپول زد تو کمرم وقت تمامو پرستار گفت زود بخواب .حس بدی داشتم انگار قلبم ایستادخنثی .خوابیدم و خانم دکتر داشت حرف میزد و یکهو تخت تکون خورد و صدای او او عزیز دلمو شنیدم.قلبواییییییییییییییییییییی از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم فرشتهگفتم خانم دکتر سالمه خوشکله گفت: اره فقط مو فر فرو هستانیشخند.منم خندم گرفت، گفتم: میخوام ببینمش گفت باشه، الان میبینیش. هنوز پاهام بی حس بود ساعت اتاق عملو نگاه کردم 9/20 دقیقه قلببود. یکی از پرستارا اومد گفت:بفرما اینم گل پسرتماچ. تو چشمات باز باز بود با تعجب نگاهم میکردی تپل و سفیدو سالم همونی که دوست داشتم.اون موقع فقط گریه میکردم نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.گریهخلاصه پسر گلم خوش اومدی.قلببعد از چند دقیقه پرستار پرده رو کشید و گفت تمام شد !!!تعجببعدم گفت پاتو بلند کن بلند کردم و احساس دردم شروع شد وای خیلیییییی درد داشت .بعد اومدم از اتاق عمل بیرونتشویق که مامان و بابایی و دیدم که هر دو نگران بودن تقریبا ساعت 11 بود .شب مامان بزرگ پیشم خوابید دردم اروم نمیشد.استرسصبح مرخص شدیم و اومدیم خونه.مامان بزرگ چند روزی پیشم بود بابایی مرخصی گرفته بود و بهم کمک میکرد.ماچمامان بابا بزرگ متاسفانه زمانی که 7 روزت بود فوت کرد خدا رحمتش کنه تو گوشت اذان گفت.لبخندبه من نگفتن. تا اینکه خودم فهمیدم و مامان بزرگ و بابا و داییها همه رفتن اصفهان هیچ کس به غیر از بابایی نبود.خنثیدوتایی بردیمت حموم و حسابی بچه داری کردیم .اولش سخت بودولی کم کم یاد گرفتیمچشمک.شبا تا صبح بیدار بودی و روزا میخوابیدی .من واقعا خسته میشدم.خمیازهاگر بابایی نبود نمیدونستم چی کار کنم.کلافهراستی اینو یادم رفت بگم من مهرماه 89 دانشگاه ارشد قبول شدم و بابایی بهمن ماه .نیشخنداول نمیخواستم برم ولی به اصرار بابایی رفتم بغلچون روحیه ام واقعا بد بود .بابایی میگفت اگه برم بیرون خونه حالم بهتر میشه.یادمه اولین کلاسی که رفتم درس تکنولوژی اطلاعات با دکتر اسدی بودچشمک اون روز مامان برزگ نبود که بری پیشش بابایی مرخصی گرفت و اومدین در دانشگاه تو ماشین نیشخندکلاس از 8 صبح تا 12 بود من آنتراک بین دو کلاس میومدم بهت شیر میدادم و می رفتم ماچ.دقیقا اون روز تو 10 روزت بود.من هنوز درد داشتم یادمه پله های دانشگاه واقعا برام درد اور بود.نگرانخلاصه سر کلاس بودم که آقای لیاقت اومد به دکتر گفت بچه کوچیک داره و.... دکتر بهم اجازه داد بیام. لبخندمنم با خوشحالی اومدم .دیدم هنوز خوابی مثل فرشته ها .وقتی اومدم خونه احساس کردم حالم بهتره.بغلبعدم که مامان بزرگ اومد و من کمی کارم کمتر شد.تقریبا تا 3 ماه اول من خواب نداشتم دل دردای شدیدی داشتی تا صبح بیدار بودی گریه ولی روز به روز بیشتر دوستت داشتیم.قلبکم کم بزرگ شدی یک ماهه شدی دو ماهه شدی 3 و.....تا الان که پسر گلم 11 ماهگی تمام شده قلب کم کم به تولد یک سالگی نزدیک میشیمچشمک.تقریبا یک ماهی که من ویارهای بدی داشتم و نی نی کوچولو حسابی مامانی و اذیت کرد دانشگاه رفتن برام سخت بود یادمه برای ارائه بعضی تحقیقام واقعا ضعف داشتم.هیپنوتیزمولی خدارو شکر گذشت.الان هم وقت امتحاناته و من و بابایی هر و درس داریم یول. عزیز دلم خیلی حوصله اش سر میره و بعضی وقتا هم از عصبانیت جزوه هامونو پاره میکنهکلافه.که یکم به من توجه کنید قول میدم بعد امتحانا حسابی بهت خوش بگذره  .ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامانی درسا
22 دی 90 17:59
مامانی چرا سن سامیار عزیزو بالای وبش نذاشتی برو نی نی من و سنشو بذار تا وبش خوشمل تر بشه . پسر گل حاله رو بوس بارونش کن .به ما هم سر بزنید .
مامان یاس
22 دی 90 21:31
سلام خیلی خوشحالم که به نی نی شما سرزدم ودیدمش خداحفظش کنه حتما به وبلاگ من سربزنین مطالب مهمی گذاشتم
راضیه
12 اسفند 90 11:53
سلام مامان سامیار خیلی احساس قشنگ و دوست داشتنی داری .آرزو می کنم دنیات همیشه زیبا باشه و پسرای گلت سالم و شاد باشن
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به slh می باشد