از وقتی که به دنیا اومدی تا الان!
روز 23 بهمن 89 ساعت 9 صبح رفتیم اتاق عمل
.حس عجیبی داشتم نمیدونم چه حسی بود تا چند دقیقه دیگه پسرمو میدیدم از طرفی از بیهوشی و اتاق عمل میترسیدم
.اولین بار بود اتاق عمل میدیدم
پرستارا خیلی مهربون بودن همه شادو خندان انگار نه انگار اتاق عمل بود انقدر براشون عادی بود که از مراکز خرید حرف میزدن
.متخصص بیهوشی گفت: حالت خوبه؟ گفتم: بله. گفت:خوب بلند شو بشین. بعد هم آمپول زد تو کمرم
و پرستار گفت زود بخواب .حس بدی داشتم انگار قلبم ایستاد
.خوابیدم و خانم دکتر داشت حرف میزد و یکهو تخت تکون خورد و صدای او او عزیز دلمو شنیدم.
واییییییییییییییییییییی از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم
گفتم خانم دکتر سالمه خوشکله گفت: اره فقط مو فر فرو هستا
.منم خندم گرفت، گفتم: میخوام ببینمش گفت باشه، الان میبینیش. هنوز پاهام بی حس بود ساعت اتاق عملو نگاه کردم 9/20 دقیقه
بود. یکی از پرستارا اومد گفت:بفرما اینم گل پسرت
. تو چشمات باز باز بود با تعجب نگاهم میکردی تپل و سفیدو سالم همونی که دوست داشتم.اون موقع فقط گریه میکردم نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.
خلاصه پسر گلم خوش اومدی.
بعد از چند دقیقه پرستار پرده رو کشید و گفت تمام شد !!!
بعدم گفت پاتو بلند کن بلند کردم و احساس دردم شروع شد وای خیلیییییی درد داشت .بعد اومدم از اتاق عمل بیرون
که مامان و بابایی و دیدم که هر دو نگران بودن تقریبا ساعت 11 بود .شب مامان بزرگ پیشم خوابید دردم اروم نمیشد.
صبح مرخص شدیم و اومدیم خونه.مامان بزرگ چند روزی پیشم بود بابایی مرخصی گرفته بود و بهم کمک میکرد.
مامان بابا بزرگ متاسفانه زمانی که 7 روزت بود فوت کرد خدا رحمتش کنه تو گوشت اذان گفت.
به من نگفتن. تا اینکه خودم فهمیدم و مامان بزرگ و بابا و داییها همه رفتن اصفهان هیچ کس به غیر از بابایی نبود.
دوتایی بردیمت حموم و حسابی بچه داری کردیم .اولش سخت بودولی کم کم یاد گرفتیم
.شبا تا صبح بیدار بودی و روزا میخوابیدی .من واقعا خسته میشدم.
اگر بابایی نبود نمیدونستم چی کار کنم.
راستی اینو یادم رفت بگم من مهرماه 89 دانشگاه ارشد قبول شدم و بابایی بهمن ماه .
اول نمیخواستم برم ولی به اصرار بابایی رفتم
چون روحیه ام واقعا بد بود .بابایی میگفت اگه برم بیرون خونه حالم بهتر میشه.یادمه اولین کلاسی که رفتم درس تکنولوژی اطلاعات با دکتر اسدی بود
اون روز مامان برزگ نبود که بری پیشش بابایی مرخصی گرفت و اومدین در دانشگاه تو ماشین
کلاس از 8 صبح تا 12 بود من آنتراک بین دو کلاس میومدم بهت شیر میدادم و می رفتم
.دقیقا اون روز تو 10 روزت بود.من هنوز درد داشتم یادمه پله های دانشگاه واقعا برام درد اور بود.
خلاصه سر کلاس بودم که آقای لیاقت اومد به دکتر گفت بچه کوچیک داره و.... دکتر بهم اجازه داد بیام.
منم با خوشحالی اومدم .دیدم هنوز خوابی مثل فرشته ها .وقتی اومدم خونه احساس کردم حالم بهتره.
بعدم که مامان بزرگ اومد و من کمی کارم کمتر شد.تقریبا تا 3 ماه اول من خواب نداشتم دل دردای شدیدی داشتی تا صبح بیدار بودی
ولی روز به روز بیشتر دوستت داشتیم.
کم کم بزرگ شدی یک ماهه شدی دو ماهه شدی 3 و.....تا الان که پسر گلم 11 ماهگی تمام شده
کم کم به تولد یک سالگی نزدیک میشیم
.تقریبا یک ماهی که من ویارهای بدی داشتم و نی نی کوچولو حسابی مامانی و اذیت کرد دانشگاه رفتن برام سخت بود یادمه برای ارائه بعضی تحقیقام واقعا ضعف داشتم.
ولی خدارو شکر گذشت.الان هم وقت امتحاناته و من و بابایی هر و درس داریم
. عزیز دلم خیلی حوصله اش سر میره و بعضی وقتا هم از عصبانیت جزوه هامونو پاره میکنه
.که یکم به من توجه کنید قول میدم بعد امتحانا حسابی بهت خوش بگذره .


از وقتی که به دنیا اومدی تا الان!
