سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

slh

ما اومدیممممم......

سلاممممممممم بله بله میدونم پسر گلم حق داری مامانی خیلی دیر ب دیر میاد لحظه لحظه زندگیت برام خاطرس  ای کاش وقت داشتم برات از ثانیه هاش بنویسم دنیای مامان وقتی بالای وبلاگ ثانیه های عمرتو میبینم پیش خودم میگم کاش دیرتر بگذره  دوست داشتنی ترین لحظات وقتیکه ب تاریخ تولدت نزدیک میشم بله بله میدونم گل پسرم عاشق تولده و مامان باید براش تولد باشکوه بگیره تا یکی شمع های تولدشو فوت کنه و یک سال ب عمر نفسم اضافه بشه باید حتما عکسای تولدتو در پستای جدید بیارم  راستی از این روزها نگفتم  روزایی ک پسرم میره مهدکودک و درس میخونه و بعضی روزا با ذوق میپره تو بغلم ک مامان امروز ستاره گرفتم جایزه گرفتم ...
25 آبان 1395

۴سالو ۸ماهو ۳روز!!!!!

سلاممممممممم چقدر زود بزرگ شدی بعد از مدتی که به وبلاگت اومدم اشک صورتمو خیس کرده .پسر کوچولو من کی بزرگ شدی؟؟!!! کی بزرگ شدی مگه همون سامیار کوچولویی نیستی که شیر میخوردی و با ذوق ماما بابا میگفتی مگه نمیگفتی پرتالاق میخوام برگرد بهمون روزا دلم تنگ شده سامیار عزیزم الان ۴سالو ۸ماهو سه روز از تولدت میگذره روزایی خوبی که با هم بودیم عاشقتم عزیزم تو الان برای خودت مردی شدی  از هوش؛ ذکاوت؛مهربونیات هر چی بگم کم گفتم .الان برای مامان شعر میخونی کلاس زبان رفتی و تمام حروف انگلیسیو بلدی و هر جا که حروف انگلیسی باشه میخونی و کلمه میسازی  با داداش مهیار بازی میکنی بعضی وقتا هم دعوا؛علاقه ب تبلت داری و بازی میکنی و کارتون باب اسفن...
26 مهر 1394

از وقتی که به دنیا اومدی تا الان!

روز 23 بهمن 89 ساعت 9 صبح رفتیم اتاق عمل .حس عجیبی داشتم نمیدونم چه حسی بود تا چند دقیقه دیگه پسرمو میدیدم از طرفی از بیهوشی و اتاق عمل میترسیدم .اولین بار بود اتاق عمل میدیدم پرستارا خیلی مهربون بودن همه شادو خندان انگار نه انگار اتاق عمل بود انقدر براشون عادی بود که از مراکز خرید حرف میزدن .متخصص بیهوشی  گفت: حالت خوبه؟ گفتم: بله. گفت:خوب بلند شو بشین. بعد هم آمپول زد تو کمرم و پرستار گفت زود بخواب .حس بدی داشتم انگار قلبم ایستاد .خوابیدم و خانم دکتر داشت حرف میزد و یکهو تخت تکون خورد و صدای او او عزیز دلمو شنیدم. واییییییییییییییییییییی از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم گفتم خانم دکتر سالمه خوشکله گفت: اره فقط مو فر فرو هستا .منم ...
29 بهمن 1390

روز به روز شیرین تر

امروز کاری کردی که منو بابایی خیلی خندیدیم.بابایی ادای گریه کردن در آورد.هی او او کرد.تو خیلی ناراحت شدی سریع رفتی پستونکتو آوردی که بذاری تو دهن بابایی قربون دل مهربونت بشم مامانی ...
30 دی 1390

خبر جدید نی نی دوم تو راهه!

چند روزی بود که حالم خوب نبود .حالت تهوع و معده درد داشتم.با بابایی رفتیم آزمایشگاه شک کرده بودم شاید نی نی دارم .ساعت 8 رسیدیم و ساعت 8/5 بهم گفتند بله باردارم. جلوی مسوول آزمایشگاه خودمو گرفتم و بعد که در و بستم های های گریه کردم. وای خدای من باورم نمیشد یک نی نی دیگه !!!!! انقدر گریه کردم که تو هم متوجه شدی و با تعجب و ناراحتی نگاهم میکردی .الهی بمیرم برات حالا من چی کار کنم چطوری با وجود بارداری و دانشگاه به گلم رسیدگی کنم.   الان که برات مینویسم تو خوابیدی مثل فرشته ها آنقدر دوست دارم که حاضرم هر کاری برات بکنم و ناراحتیتو نبینم.نمیدونم شاید حکمتی داشته که نی نی دوم به این زودی اومد. فردا صبح رفتم سونوگرافی و نی نی و دید...
26 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به slh می باشد